تبليغاتX
ღ♥ღsسلالهsღ♥ღ

ღ♥ღsسلالهsღ♥ღ

sسلاله ای از بیکران هاs....

تفاوت دوست داشتن با عشق

عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابیناییاما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال


عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش استدوست داشتن از روح طلوع می‌كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می‌گیرد


عشق در غالب دل‌ها، در شكل‌ها و رنگ‌های تقریبا مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی استاما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها بر خلاف غریزه‌ها هر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می‌توان گفت: كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارداما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌كند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست


عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشكار رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می‌گوید: شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنیداما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی‌های روح كه زیبایی‌های محسوس را بگونه‌ای دیگر می‌بیند


عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت استاما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت


عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می‌كشد و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می‌مانداما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است، دنیایش دنیای دیگری است


عشق جوششی یكجانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است و از ین رو همیشه اشتباه می‌كند و در انتخاب بسختی می‌لغزد و یا همواره یكجانبه می‌ماند و گاه، میان دو بیگانه نا‌همانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن، چهره یكدیگر را می‌توانند دید و در اینجا است كه گاه، پس جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره هم می‌نگرند، احساس می‌كنند كه هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد كوچكی نیست


اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌كند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید می‌آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می‌خوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می‌شوند


دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس می‌شود و از این منزل است كه ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم می‌بینند كه به پهن‌دشت بی كرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق‌های روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می‌آورددوست داشتن هر لحظه پیام الهام‌های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین‌های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستان‌های دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند
عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیستاما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌كند و با خود به قله بلند اشراق می‌برد

زن و مرد


 

مردان و زنان در ابتدای خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها یک انسان بودند!

کوتاه قد،دارای یک بدن و یک گردن ولی با دو صورت که هر یک به جهتی مینگریست!

انگار دو موجود از پشت به هم چسبیده باشند...دو جنس مخالف...دارای چهار دست و چهار پا!

ولی خدایان یونان حسادت میکردند...!

آنها میدیدند موجودی که چهار دست دارد بیش تر کار میکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دراد حمله کردن به او کار دشواریست!

با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل،ایستادن، و حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیاز نداشت!

خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا،نیازی به حضور دیگری نبود!

زئوس خدای ارشد آلپ،به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد!

صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد!

و به این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند....این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال ساکنان را گمراه و ضعیف کرد!

دلیل آن این است که در حال حاضر  همه به دنبال نیمه ی گمشده ی خود میگردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار،نیروی گذشته،قدرت پرهیز از خیانت،مقاومت،تحمل،و سایر محسنات گذشته را دوباره به دست بیاورند!

ما این در آغوش گرفتن را که،یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج می نامیم!!!

*افلاطون*

راز افرینش

راز آفرینش (طنــز)

 

خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

خدا میمون را آفرید و به او گفت:
تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!

بی تو مهتاب شبی....

من نمیدونم چرا اما عاشق این شعرم کلا شعرای فریدون مشیری رو دوست دارم.

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی:

از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری....

عجایب عدد هفت

عجایب عدد هفت


عدد هفت عددی است که شاید مثل همه ی عدد های دیگر در نظر ما عادی جلوه کند اما نگرش ما وقتی متبلور می شود که خواص عدد هفت را بدانیم و ببینیم چه «هفت» هایی در زندگی ما وجود دارند و ما در گیر و دار زندگی ماشینی و با بی تفاوتی از کنار آن ها رد می شویم مثلا شاید جالب باشد که بدانیم، رنگین کمان دارای هفت رنگ است .عجایب جهان، هفت تا هستند.(که به عجایب هفت گانه معروفند ) یا در یونان باستان، اسطوره ای با نام هفت خدای، در ذهن مردم نقش بسته است، ویا شهر عشق، که دراشعار عطار آمده است، هفت شهر می باشد، سوره ی مبارکه حمد، که اوّلین سوره ی قرآن کریم است، هفت آیه دارد. آسمان دارای هفت طبقه است. بهشت وجهنم هر کدام دارای هفت طبقه و درجه هستند و طواف خانه خدا هفت دور است، موسیقی ایران و یونان هفت دستگاه داد، هفت نوع ساز بادی وجود دارد و علاوه بر این هفت نت موسیقی وجود دارد(دو، ر، می، فا، سل، لا، سی) و…

تاریخچه

در سال ۱۸۸۹ میلادی کتابی ار یک جهان گرد منتشر شد که، از جمله روش شمردن را در میان قبیله ای از تورس شرح داده است. اینها برای شمردن تنها از دو واژه استفاده می کردند: یک و دو. برای عدد سه می گفتند «دو و یک » برای چهار «دو و دو»، برای پنج «دو و دو یک » و برای شش «دو و دو و دو» ولی برای عددهای بزرگ تر از ۶، هر قدر بود، می گفتند «خیلی ». گرچه این آگاهی مربوط به پایان سده ی نوزدهم است ولی می تواند گواهی بر شیوه ی شمردن در آغاز شکل گیری مفهوم عدد در میان انسان های نخستین باشد. بعد ها که برای عددهای بزرگتر هم نامی در نظر گرفتند به احتمالی برای عدد «هفت» از همان واژه ی قبلی «خیلی» یا «بسیار» استفاده کردند. عدد هفت که سده های متوالی برای آنها نا شناخته بود، اندک اندک به صورت عددی مقدس در آمد. وقتی که مصری ها، بابلی ها و دیگر امت ها توانستند پنج سیاره ی نزدیک تر به خورشید را بشناسند، با اضافه کردن ماه و خورشید، به عدد هفت رسیدند و این بر تقدس عدد ۷ افزود وقتی در قصه های کهن تر، که تا زمان ما هم ادامه پیدا کرده است، صحبت از شهری می شود که هفت برج و هفت بارو داشت، به معنای آن است که این شهر برج و باروهای بسیار داشت. هفت آسمان و هفت دریا و هفت کشور، به معنای آسمان ها و کشور ها و دریاهای بزرگ است نه هفت آسمان و هفت دریا (نه کم و نه زیاد ). هنوز در زبان فارسی اندرز می دهند « هفت بار گز کن یک بار پارچه کن ». این جمله به معنای آن نیست که برای دقت کار و کم کردن اشتباه در اندازه گیری یا هر کار دیگری باید درست ۷ بار آزمایش کرد، نه شش یا هشت بار. در اینجا هم هفت به معنی «بسیار» است. عدد۱۳ هم چنین سرنوشتی دارد….

هفت و

نزد بسیاری از اقوام عهد باستان «هفت» عدد ویژه ای بود. در فلسفه و نجوم مصریان و بابلی ها، عدد هفت به عنوان مجموع هر دو زندگی، سه و چهار، جایگاه ویژه ای داشت.(پدر و مادر و فرزند؛ یعنی سه انسان، پایه و اساس زندگی هستند و عدد چهار مجموع چهار جهت آسمان و باد است.)
ایرانیان قدیم در آیین زرتشت، اهورامزدا را مظهر پاکی میدانستند و برای او هفت صفت را بر می شمردند و در مقابل او اهریمن را پدید آورنده ی پلیدیها می دانستند و می گفتند در پیرامون اهورامزدا فرشتگانی هستند که مظاهر صفات حسنه هستند و برای احترام به آن ها که اول هرکدامشان سین بود هنگام سال تحویل سفره می گستراندند و هفت قسم خوراکی که نام هریک با سین شروع می شود: سیر، سرکه، سیب، سماق، سمنو، سنجد، سکه، و سبزی را سر سفره می گذاردند که به سفره ی هفت سین معروف بود.
برای فیلسوف و ریاضیدان یونانی«فیثاغورث» نیز عدد هفت، مفهموم ویژه ی خود را داشت که از مجموع دو عدد سه و چهار تشکیل می شود: مثلث و مربع نزد ریاضیدانان عهد باستان اشکال هندسی کامل محسوب می شدند، از این رو عدد هفت به عنوان مجموع سه و چهار برای آن ها عدد مقدسی بود. علاوه بر این در یونان هر هفت سیاره را خدایی میدانستند : سلن، هیلیوس،آرس،هرمس، زئوس، آفرودیت و کرونوس.
یهودیان قدیم نیز برای عدد هفت معنای ویژه ای قایل بودند. در کتاب اول عهد عتیق (تورات) آمده است که خداوند جهان را در شش روز خلق کرد، در روز هفتم خالق به استراحت پرداخت. موسی در ده فرمان خود از پیروانش می خواهد که این روز آرامش را مقدس بدارند(روز شنبه و روز تعطیل یهودیان). علاوه بر این در آن کتاب مقدس هفت با عنوان عدد تام و کامل نیز استعمال شده است. از آن زمان عدد هفت نزد یهودیان و بعد ها نیز نزد مسیحیان که عهد عتیق را قبول کردند، به عنوان عددی مقدس محسوب می شد.
به این ترتیب بود که از دوران باستان هفتگانه های بیشماری تشکیل شدند: یونانیان باستان همه ساله هفت تن از بهترین هنرپیشگان نقش های سنگین و غمناک و نقش های طنز و کمدی را انتخاب میکردند. آن ها مانند رومی های باستان به هفت هنر احترام میگذاشتند. روم بر روی هفت تپه بنا شده بود. در تعلیمات کلیسای کاتولیک هفت گناه کبیره(غرور، آزمندی، بی عفتی، حسد، افراط، خشم و کاهلی) و هفت پیمان مقدس(غسل تعمید، تسلیم و تصدیق، تقدیس و بلوغ، ازدواج، استغفار و توبه، غسل قبل از مرگ با روغن مقدس، در آمدن به لباس روحانیون مسیحی) وجود دارد. برای پیروان محمد(ص) آخرین مکان عروج، آسمان هفتم محسوب می شود. در بیست و هفتم ژوئن هر سال، روز «هفت انسان خوابیده » مسیحیان یاد آن هفت برادری را که در سال ۲۵۱ بعد از میلاد، برای عقیده و ایمان خود، زنده زنده لای دیوار نهاده شده و شهید شدند، گرامی می دارند؛ مردم عامه می گویند که اگر در این روز باران ببارد، به مدت هفت هفته بعد از آن هوا بد خواهد بود، آن گاه انسان باید هفت وسیله ی مورد نیازش را بسته بندی کند و با چکمه های هفت فرسخی خود به آن دورها سفر کند. صور فلکی خوشه ی پروین یا ثریا به عنوان «هفت ستاره» معروف است، در حالی که حتی با چشم های غیر مسلح میتوان در این صورت فلکی تا یازده ستاره را دید.
عرفای بزرگ عشق و وصال را در هفت مرحله و هفت وادی نشان داده اند و فاصله ی بین هستی و تباهی را پنچ مرحله دانسته اند.
در افسانه ها نیز با هفت سحر آمیز برخورد می کنیم: سوار ریش آبی هفت همسر داشت، سفید برفی با هفت کوتوله پشت هفت کوه زندگی می گرد و افسانه ی اژدهای هفت سر…
علاوه بر این می توان به هقت اقلیم، هفت اورنگ، هفت دفتر شاهنامه، هفت پیکر، هفت هیکل، هفت گناه کبیره، هفت خان رستم، هفت الوان، هفت گنج، هفت رکن نماز،هفت تحلیل و هفت طواف (در اعمال حج)، هفت قبله(مکه، مدینه،نجف،کربلا،کاظمین،سامرا،مشهد) و… اشاره کرد و به این ترتیب بود که تعداد بیشماری هفتگانه در دنیا بوجود آمد و به عدد هفت تقدس خاصی بخشید.

برگرفته شده از سایت : http://maths.ir/content/blogcategory/33/59/9/9

وقتی پشه عاشق میشود....

وقتی پشه عاشق می شود

 

تو یه روز افتابی , پشه پشت پنجره دراز کشیده بود و داشت حموم افتاب می گرفت .

یه دفعه یه خانم پشه خوشگلو باوقار از جلوش رد شد .

با اولین نگاه قلبش یه جوری شد و سریع از جاش پرید و به سمتش پرواز کرد.

تا بهش برسه دستشو با اب دهنش خیس کردو به موهاش کشید.

- سلام

- سلام

- ببخشید .. ساعت چنده ؟

- ساعت نه  

- ممنون ... چه هوای خوبیه .

- اره ...

- من جورج هستم .

 -منم مونیکا هستم .

- خوشبختم

- منم همین طور .

-  میتونم بپرسم کجا میرین ؟

- دانشگاه !

 -چه خوب ,  حالا رشته ای می خونید ؟

- کتاب داری ! البته مقطع دکترا.... شما چی می خونید ؟

جورج که دیپلمشو هم به زور گرفته بود و نمی خواست همین اول کاری دروغ بگه یکم فکر کرد و موبایلشو از جیبش دراورد و الکی گرفت بغل گوشش و شروع کرد به صحبت کردن و بعد از چند دقیقه رو به مونیکا کرد و گفت : یه کاری برام پیش اومده باید برم , ببخشید خداحافظ .

- خوشحال شدم ...خداحافظ .

جورج همون جور که از مونیکا دور میشد با خودش فکر کرد , حتما تحصیلات برا مونیکا خیلی اهمیت داره پس تصمیم گرفت بره سراغ درس و کتاب.

پس رفت پیش یکی از دوستاش که کلاس کنکور داشت . اما زود حوصله اش سررفت و اومد بیرون .

این دفعه رفت سراغ  یکی دیگه از دوستاش که تو یکی از این دانشگاه های ( بدون کنکور) برا خودش کسی بود. اما بازم پشیمون شد .

این بار رفت پیش یکی از رفقاش که اونم یکی رو بهش معرفی کرد که تو کار مدرک بود .

اخرش با 7 – 8 ملیون تونست مدرک دکترا بگیره اونم فقط تو چند روز .

زود مدرکشو تو دستش گرفتو با سرعت رفت همون جایی که برا بار اول مونیکا رو دیده بود.

چند روز اونجا از صبح تا شب وایستاد تا اینکه مونیکا رو دید که داره میاد.

هر قدمی که مونیکا نزدیکتر می شد , قلب جورج بیشتر بزرگ و کوچیک می شد .

مونیکا سرش تو موبایلش بود که جورج گفت : سلام مونیکا خانم .

مونیکاسرشو اورد بالا و به زحمت عینک دودی بزرگشو رو نیشش جابجا کرد و با صدای نازکی گفت : سلام , جورج .

- حالتون خوبه ؟

- ممنون , شما چطورید ؟

- ممنون .... و ادامه داد , میتونم شما رو شام دعوت کنم ؟

مونیکا که یکم جا خورده بود , اما از چشماش معلوم بود که خیلی خوشحال گفت : بله .

- پس ساعت 8 شما رو دم ساعت بزرگ میبینم وخداحافظی کرد و رفت.

مونیکا هم تا جورج دور شد , قید دانشگاه زدو برگشت سمت خونه .

از ساعت 3 بعدظهر تا 8 شب مونیکا یا جلوی اینه بود یا دم خونه این دوستش یا اون دوستش بود برا قرض گرفتن لباسو کفشو و......

ساعت 8 مونیکا و جورج باهم سر قرار رسیدن .

جورج رو به مونیکا کردو گفت :دست منو بگیر وچشماتو برا چند لحظه ببند تا نگفتم باز نکن .

جورج دست مونیکا رو گرفتو پریدن.

مونیکا سنگین بود , اخه از بس به خودش از این طلا جواهرات اویزون کرده بود و نمی تونست سریع پرواز کنه.

بعد از چند لحظه رو یه چیز نرم فرود اومدن .

جورج گفت : مونیکا چشماتو باز کن .

مونیکا وقتی چشماشو باز کرد , دید رو لپ یه بچه تپل مپل اونم راحت تو رختخوابش خوابیده نشستن.

جورج سریع میز و چید و گفت : مونیکا خانم بفرماید .

مونیکا از موقعی که نیششو سربالا عمل کرده بود , خوب نمی تونست غذا بخوره اما به هر زحمت یکم شام خورد.

بعد از خوردن شام جورج بلند شد و رفت جلوی مونیکا زانو زد و از زیر کتش یه حلقه دراورد و جلوی مونیکا گرفتو گفت : ایا مونیکا پشه وندی حاضری باهام ازدواج کنی ؟

مونیکا که منتظر این لحظه بود سریع گفت : بله .

بعد هر دوشون موبایلشونو در اوردن تا به دوست و فامیل خبربدن تا همشون بیان این جا, جشن بگیرن اما موبایل انتن نمی داد.

پس تصمیم گرفتن حضوری برن به دوست و فامیل خبربدن , تا اومدن از رو لپ بچه بپرن , مادر بچه رو جلوشون دیدن که با یه مگس کش وایستاده , جورج و مونیکا سریع به طرف دیوار پرواز کردن , تا به دیوار برسن با دو سه تا مانور از دست مگس کش فرارکردن .

که جورج داد زد : عزیزم اوج بگیر ! اوج بگیر !

جورج با سرعت خودشو به سقف رسوند , اما مونیکا چون خیلی سنگین بود نتونست اوج بگیره .

که یهو صدای جیغ مونیکا و ضربه مگس کش رو دیوار باهم ترکیب شدن.

جورج با تموم وجودش فریاد میکشد , تا صبح بالاسر جسد له شده مونیکا رو دیوار گریه میکرد و تنها صدای که ازمونیکا شنیده میشد , صدایی بهم خوردن گردنبدنو جواهرالات مونیکا بود که باد تکون می داد.

جورج تا صبح بالا سر جسد مونیکا گریه کرد.

تا اینکه جورج دید مادربچه با یه دستمال تو دستش داره نزدیک میشه از جاش بلند شد وپرید رو چراغ خواب نشست , و با چشمانی اشک بار و بغضی تو گلو تا اومد قسم بخوره که بعد از مونیکا دیگه با کسی ازدواج نمی کنه,مادر بچه با دستمال جسد له شده مونیکا رو از رو دیوار پاک کرد و از اتاق رفت بیرون .

جورج ماتش برده بود.

 وقتی به خودش اومد تا قسم بخوره , بوی خوشی از زیر چراغ خواب به دماغش خورد , سرشو خم کردو دید یه خانم پشه زیبا داره قدم میزنه .

زیر لب اینو زمزمه کردو پرواز کرد طرفش .

تا شقایق هست  زندگی باید کرد.

خدا...عشق...قلب...اشک...مرگ...

من این مطلبو یه جایی دیدیمو خیلی ازش خوشم اومد و دلم خواس که بذارمش تو وبم...


میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت؟

گفت جایی که میری مردمی داره که میشکننت

نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری قلب میذارم که جابدی

اشک میدم که همراهیت کنه

و مرگ که بدونی یه روزی بر میگردی پیشم....

 گریه خون


دنیای..........اخه چی بگم..؟

امشب شب بغضه ....بغض من رو دیدی ؟

امشب شب قصه اس ...قصه ام شنیدی ؟

امشب شب اشکه ...اشک من رو دیدی ؟

امشب شب مرگه...قصه شو شنیدی ؟

گریه ام ندیدی....بغضم نچشیدی 

راز این دل خسته ...هرگز نشنیدی

لعنت به تو ای دل...لعنت به تو ای دل 

خسته ام ز لعنت ...نفرین و شکایت

بی تو مانده ام من...بی سنک صبورم

بی تو خوانده ام من...از ته وجودم

راهی شده ام من...راهی قیامت

شاکی شده ام من...شاکی از شکایت

قصه ام تو بودی...قصه نه حکایت

حکایت از دلی که...نداره هیچ لیاقت

این دل شکسته...می کنه جسارت

درد دل غمگین...چون نداره عادت

از بغض این دل ...می کنم روایت

عاقبت دلم رو...می کنم فدایت

در یاد تو هستم...گر روم از این دشت

از عشق تو مستم...ای دل به فدایت

قلبم زیر پایت...عشقم به فدایت

قلب من شکسته...از یاد تو رفته 

با خودم می خونم...گریه دیگه بسه

چشم من خمیده...گونه ام کشیده

اشک من سرازیر...گریه ام نمیره

بغض من فراری...قلبم شده شاکی 

شکوه و شکایت...از این دل خاکی

راحتم کن امشب...ای خدای هستی 

راحت از همه کس...جون همه هستی

من دیگه نمی خوام ...بیهوده بشینم

امشب یه کاری کن...آسوده بمیرم

اینجا رو بخونید ...ای شهر حقایق

اینجا رو بخونید...ای مردم عاشق

بر سر مزارم...شاخه گل نیارید

اشکی از چشاتون...بی مهر نبارید

غصه تون نگیره...چون من دیگه رفتم

غصه مال قصه اس...من بیهوده نرفتم

بیهوده نرفتم...خیلی خوب شکستم

تا آخر قصه...گریه موند رو دستم

اشکمو ببینید...عشق من همینه

بغض من گرفته...عاشقی شیرینه

تلخی این قصه...آخر دلنشینه

این قصه نبوده...عاقبت همینه

گر برم از این دشت...واسه ی همیشه

تلخی این قصه...تا ابد میشینه

تلخه خوب می دونم...

رفتن یه عاشق ...سخته خوب می دونم...

تا ابد می خونم...بی تو نمی مونم...

این قول از هوس نیست...عاشقت می مونم...

اما اینو باید...تا ابد بدونی...

عاشقم نباشی...پیشت نمی مونم...

رفتنم چه آسون...اما دیگه سخته...

عشق من هوس نیست....گفتم دیگه بســـــــه

    

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.

چطور بود...؟

*...تا بعــــــــد...*

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟

زندگی...........

نمي‌دونم چند وقت بود كه اونجا بوديم. همه‌مون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن. هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز مي‌كرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن، با صداي بلند مي‌خوند. اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع مي شد و رفتني‌ها از بقيه حلال بودي مي‌طلبيدن و مي رفتن. و باز هم ما مي‌مونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه. تا يه روز كه فرشته داشت اسم‌ها رو مي‌خوند، نام آشنايي رو شنيدم. آره. اسم خودم بود. خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و از همه هم‌اتاقي‌هام خداحافظي كردم و بيرون اومدم. عده زيادي نبوديم، همه‌مون رو به خط كردن و راه افتاديم بريم كه دوباره صدايي، اسمم رو صدا كرد. من رو از بقيه جدا كردن و به اتاق كوچكتري بردن. اتاقي كه در و ديوارش به رنگ سياه و نارنجي بود. نارنجي خيلي پر رنگ كه به قرمز بزنه. من رو اونجا گذاشتن و رفتن. من تنها مونده بودم. نمي‌دونم چقدر گذشت تا اينكه در، با صدايي لرزون باز شد و خدا وارد اتاق شد. يه كم به من نگاه كرد و بدون گفتن حرفي روي يه صندلي نشست و من هم روبروش واستادم. خدا گفت: قراره كه بري، اما مي‌دوني كجا ؟ گفتم آره، قراره برم تو دنياي آدمها. گفت: مي‌دوني اونجا چه جوريه؟ گفتم: نه. گفت: من رو دوست داري؟ گفتم: خيلي. گفت: من هم تو رو دوست دارم، يعني همه چيزهايي رو كه آفريدم دوست دارم. اون وقت دستش رو دراز كرد و روي قلبم گذاشت. گرمم شد. اما گرماش لذت‌بخش نبود. ناراحت شدم. داشتم مي‌سوختم. خدا، دستش رو رو قلبم فشار مي‌داد و لبخند مي‌زد و من زجر مي‌كشيدم. پوست بدنم به رنگ در و ديوار اون اتاق شده بود و خدا همچنان به كارش ادامه مي‌داد. ديگه نتونستم تحمل كنم. دستم رو دراز كردم تا دست خدا رو از رو قلبم بردارم. همين كه دستش رو گرفتم، درد و ناراحتيم از بين رفت و به جاش حس خوبي جايگزين شد. خدا لبخندي زد و گفت: دردناك بود؟ گفتم آره، چرا اين كار رو كردي؟ مگه دوستم نداري؟ گفت: چرا، اما قراره بري تو دنياي آدمها. قراره اونجا تنهايي بكشي. قراره يه عالمه از اين دردها رو تحمل كني. قراره بري تو دنياي آدمها و داغ ببيني. اين همه مدت تنها توي اين اتاق نگهت داشتم تا عادت كني به بي‌كسي، خواستم بدوني داغ ديدن چه طعمي داره و تو همچين مواقعي، بايد چيكار كني تا درد و ناراحتيت از بين بره. اون‌وقت دستش رو رو سرم كشيد و گفت: برو، مواظب خودت باش، من رو هم فراموش نكن … و من از يه دهليز بزرگ گذشتم و پا به دنياي آدمها گذاشتم. درست 17سال قبل تو همچين روزي …

تولد تولد تولدم مبارک

partyHappy Birthdayparty

 

 

23 خرداد تولد من

میرم تو ۱۷

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

solaleh176

sسلالهs

solaleh176

http://solaleh176.blogfa.com

ღ♥ღsسلالهsღ♥ღ

ღ♥ღsسلالهsღ♥ღ

ღ♥ღsسلالهsღ♥ღ

سلاله هستم 18 سالمه(اتفاقا دیگه تنها نیستم اخه اسم این وبلاگ قبلا سلاله تنها تنها تنها بود اما الان دیگه نیست چون دیگه از اون تتهایی در اومدم و گفتم که یه حالی به این وب بدم.....) وبم درباره خودمو زندگیمه آدمای دورو ورم که هرکودومشون مث من و تو 1 زندگی دارن مطالب یا شعرایی رو که ازشون خوشم میاد میذارمشون همینجا ...دوستدارم با دردودلاتون بهم امید بدین که وبلاگمو تخته نکنم........ sسلاله ای از بیکران هاs....

ღ♥ღsسلالهsღ♥ღ

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog